بین من و تنهایی راز بزرگیست.....!!!

نیمکت کنار فواره ی نور

یه بهونه واسه از تو گفتنه

جای خالی تو گریه آوره

مرگ لحظه های شیرین منه

یادته به روی اون نیمکت نور

از تو واژه ها غم و خط می زدیم

دست من به دور گردن تو بود

وقتی که تکیه به نیمکت میزدیم

دورمون پرنده ها بودن و عشق

با نگاه من و تو یکی میشد

من میخواستم با تو پرواز کنم و

برسم به عاشقی اما نشد

 

جای هیچ کس را هیچ کس دیگر نمی تواند پر کند...

سلام به همه دوستای خوب و مهربون که هنوز من و هانی و خوشگلم و فراموش نکردن

داره نزدیک یه سال میشه که هانی پرواز کرد.

همه چی این روزا بیشتر از قبل من و یاد تو میندازه..

ببین هیچ کس فراموشت نکرده

 

 

حقیقت تلخ یا زیبای زندگی همین است " فاصله ای نیست بین مرگ وزندگی "

٣۴۶روز می گذره از سلامتی جسم و آرامش روحش

 

 

شمع روشن کردم و گفتم  بمون  اما انگار تو خسته بودی خسته موندن خسته اینجا بودن  خسته زمین  انگار دلت هوای آسمونو کرده بود ، چشمات یه جوری شده بود نگات با قبل فرق می کرد .

شمع روشن کردمو گفتم نرو اما انگار تصمیمتو گرفته بودی حال و هوای سفر و داشتی  دستمو که محکم گرفتی حس کردم داری یه جورایی خدا حافظی می کنی انگار می خواستی این آخرین لحظات رو واسه ی همیشه توی ذهنت نگه داری اشکی که گوشه چشمات جمع شده بود  رو پاک کردمو گفتم باشه حتما اون بالا یه خبرایی هست که این جور مشتاقی ، لبخند زدی و چشماتو بستی

شمع روشن کردمو تو دیگه نگاه نمی کردی، نفس می کشیدی آروم و سخت

شمع روشن کردمو تو خواب بودی ، نفس می کشیدی سختِ سخت

شمع روشن کردمو رفتی ، آروم و مطمئن  درست مثل پرواز پروانه ها

شمع روشن کردمو زیر لب گفتم آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست  هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

شمع روشن کردمو گریه کردم  ...

 

 

آسمان ابری بود و دلم می بارید!

و گاه دلم ابری می شود و آسمان می بارد!!

از وقتی رفته ای دلم با آسمان رابطه ی مشکوکی دارد !!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۱ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط هانیه نظرات ()

سلام

سلام به همه ی دوستای خوبی که با وجود کم لطفی من باز هم اومدن و نظر گذاشتن و دلگرمم کردن که درسته هانی نیست اما اونا هستن..

بابت تموم لطفایی که این مدت به من کردین بی نهایت ممنونم.

از مریم گل و مهربونم

از ستاره ی شب نازنینم که همیشه سراغم و می گرفت

و معصومه ی خوبم

و بقیه ی عزیزایی که تنهام نذاشتن...

می خوام به هانی بگم هیچ وقت یادش و صداش و چشماش و دل مهربونش و از یاد نمی برم...

این روزا هر وقت آهنگای آلبوم فصل تازه ی خواجه امیری رو می شنوم سخت دلتنگش میشم و اصلا تحمل و طاقت شنیدنش و ندارم.

امیدوارم توی آغوش خدا یه آرامش حقیقی رو کنار عزیزترین کساش تجربه کنه..

راستی بچه ها چندماهی میشه که امیر حسین ازدواج کرده..

امیدوارم خوشبخت بشه اما دید و نگاه من و به مردا وحشتناک کرد

٢ماه بعد از رفتن هانی بهش زنگ زدم گفت نمیشناسمتعجب

باورتون میشه؟؟!!؟؟سوال

همتون و خیلی دوست دارم.

برام دعا کنید

سال نو هم با تاخیر مبارکقلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط هانیه نظرات ()

به من بگو بازم چرا رفتیو من تنها شدم

بازم بگیر دست منو فراری از دست ها شدم

تو که نیستی یادت توی خاطرم هنوز

داره غوغا میکنه توی هر شبانه روز

مالکه دنیا هم که باشم بی تو عمر من سرابه

بیا که اون روزا بیاد بی تو زندگیم عذابه

خدایا احساس گرمو از منو دلم نگیر

بزار عاشق بمونم حرفامو به دل نگیر

اون که می گفت دوسم داره اما دیگه نیست پیش من

اون که فقط منو می خواست شده فراری از من

عزیز من بازم بیا تموم بکن دلتنگیو

تحملش نمی کنم تحمل جداییو

فکر نمی کردم که جدایی بشه سهم عشق من

فکر نمی کردم که یه روز دنیا خرابشه سر من

تنهایی حق من نبود گفتی دستمو نگیر

حالا من چی کار کنم با این دل بهونه گیر

اون که می گفت دوسم داره اما دیگه نیست پیش من

اون که فقط منو می خواست شده فراری از من

عزیز من بازم بیا تموم بکن دلتنگیو

تحملش نمی کنم تحمل جداییو

سلام

گفته بودم نمیام اما اومدم

دلم گرفته و شاید فقط یه نفر علت دل گرفتگی منو بدونه و از اون یه نفر و همه ی دوستای گلم میخوام واسه دل گرفته ی من دعا کنن و ....

همین..

الهام

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٧ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط هانیه نظرات ()

سلام...

بعد مدتها دوباره اومدم

با دلی که به اندازه ی دنیا ها گرفته...!!!

خسته ام!!!

دلتنگم...!!!

و بیشتر از همه دلگیر...

دیگه هرکی از عشق میگه باور ندارم...

بیشتر از همه از امیرحسین دلگیرم...

کسی که اونقدر ادعای عاشقی داشت...

هفته ی پیش جمعه تولد هانیه بود..

هرچند هانیه دیگه نیازی نداره که ما براش تولد بگیریم..

عمدا اپ نکردم فکر کردم مدعی عاشقی اونقدر معرفت داره که به یاد عشقش روز تولدش و اپ کنه و از دوستاش بخواد واسه شادی روحش یه صلوات بفرستن...

بگذریم...........................................

می خواستم وب و حذف کنم،اما آقای امیرحسین مخالفت کرد..

جالبه هانی از اون قول گرفته یه دفتر واسه اون پر کرده اون وقت میگه تو قول دادی.!!

اما دیگه نمیام وب،یعنی میام اما اپ نمی کنم.!!

وب می مونه واسه امیرحسین..

خیلی این روزا دلتنگم،دلتنگ کلاسایی که باید بی هانیه رد بشه!

دلتنگ مسیری که باید تنها و بدون هانی تموم بشه..

بغضی تو گلومه که داره خفه ام میکنه و این روزا نبودنش،رفتنش،نداشتنش بیشتر از همیشه آزارم میده...!!!

برام دعا کنید

 

حضورت می رود از یاد کم کم

چه رنگی بود رنگت؟سبز روشن؟

تو بودی همدم شب های پر ترس؟

تو بودی پیش از این هر لحظه با من؟

 

تو بودی یا کس دیگر که هر گاه

نگاهم خسته میشد از ندیدن

وجودش بود یک بال طلایی

برای اندکی بی پر پریدن...؟

 

تو بودی ابتدای هر قصیده

که هر چشمی برای آسمان خواند؟

همان شعری که معنای سفر داشت

و ابر غصه ها را سخت گریاند؟؟

 

تو گفتی نیست ممکن مرگ یادی

که با او بوده ای وقتی تو همراه؟

اگر حتی نخواهی با تو باشد

به یادت میرسد او گاه و بیگاه..

 

همانکس که نمیشد برد از یاد

دل او آسمانی صاف و آبیست

حضورش فرصتی خوب است تا بعد

همان وقتی که دیگر پیش ما نیست...

 

همان که باز در پایان این شعر

به یادش چند نقطه می گذارم...

تمام بیت ها حاکی از این است

که من او را دگر با خود ندارم...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط هانیه نظرات ()

سلام به همه ی شما عزیزان، همه ی شمایی که تو این مدت همیشه با ما همراه بودید. واقعا ازتون ممنونم

امروز اومدم تا بگم ٢هفته از چهلم هانیه عزیز ما می گذره، با فرا رسیدن ماه رمضان لازم دونستم بنا به رسم معمول بیام این وبلاگ و شما رو از عزا دربیارم، البته خیلی سخته...

من نمی خوام بگم هانی رو فراموش کنید اما اومدم تا این وب رو مثل اون وقتا که هانی بود و دوست داشت وبلاگ قشنگی داشته باشه، که من نمی تونم به اون قشنگی درست کنم، به خاطر شادی روح هانیه عزیزم عوضش کنم.

می خوام با این کارم هانیه زنده بمونه، می خوام همونجور که کمی از بار غمتون کم کنم

البته می دونم که نمی شه ولی فقط به خاطر هانیه...

امیدوارم تو این کارم موفق باشم

باور کنید الان که دارم این آپ رو می نویسم خیلی دلم برای هانیه تنگه خیلی زیاد...

ضمن اینکه ماه رمضان، ماه مهمانی خدا رو به همه تون تبریک می گم ازتون می خوام تو این ماه پر خیر برکت ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید، برای شادی روح هانیه عزیز هم دعا کنید.

لطفا اگه ازم ناراحت شدید یا هر نظری داشتید بی رودرباسی بهم بگید خوشحال میشم

التماس دعا

چشای  آبی تو مثل یه در یا می مونه                     دل خسته ی من مثل یه ماهی می مونه

ماهی خسته ی من می خواد تو دریا بمونه               ماهی خسته ی من نذار که تنها بمونه

ماهی دوست داره خونه اش همیشه تو دریا باشه        بوسه بر موج بزنه کنار ماهی ها باشه

ماهی خسته ی من می خواد که تنها نباشه                ماهی خسته ی من بذار تو دریا بمونه

ماهی اگه تنها باشه خسته و دلگیر می شه               ماهی تو دریا نباشه اسیر ماهیگیرمیشه

نکنه یکی بیاد چشمات و از من بگیره ؟                  ماهی دل بمیره دریا تو ماتم بگیره

ماهی خسته ی من نذار که تنها بمونه                     ماهی خسته ی من نذار که تنها بمونه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳۱ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط هانیه نظرات ()

سلام

من همون بی وفا به هانیه عزیز هستم که بهش قول دادم وقتی که نباشه بیام و براش آپ کنم.

اما من منظورم از نبود هانیه این نبود که اصلا"تو این دنیا نباشه منظورم از این قولی که بهش دادم این بود که تو این مدت که برای مداوا به خارج از کشور میره من براش آپ کنم  به من نگفته بود که میخواد بره و دیگه برنگرده.

حالا اگر میبینید که من دارم کم لطفی میکنم و دارم میزنم زیر قولم برای خاطر اینه که نمیتونم بیام اینجا و جای خالی هانیه رو ببینم.

تو وب خودم که دیگه فکر میکنم اون هم آخرین روزهای عمرش رو داره میگذرونه چرخی مختصر میزنم و زود میرم.

اصلا"دیگه حوصله نت  رو ندارم .

نمیخوام الان هم زیاد پر چونگی کنم و با این حرفام وقتتون رو بگیرم و سرتون رو درد بیارم .

فقط اومده بودم وظیفه ای که روی دوشم بود رو انجام بدم آخه قول داده بودم که برای چهلم هانیه من آپ کنم .

امشب دقیقا" چهلمین شب که دیگه هانیه نیست .

امشب من برای چهلمین بار راس ساعت ١١ شب میرم بیرون و به آسمون نگاه میکنم .

آخه با هانیه قرار گذاشته بودیم که هر شب ساعت یازده بیایم بیرون و به ماه نگاه کنیم

البته این قرار برای زمانی بود که میخواست بره یعنی بیشتر از چهل شب پیش.

اگر بخوام درست تر بگم باید بگم که برای چهلمین بار تنهایی به ماه نگاه میکنم .

امشب چهل شب و چهل روز که دیگه هانیه نیست.

اون زمانی که بود اصلا"متوجه گذر زمان نبودم اما تو این چهل روز که به نظر من بیشتر از چهل سال شده اصلا" روزها نمیگذره .

دیگه حوصله هیچ کاری رو ندارم.

من که همیشه منتظر یه بهونه بودم تا تو وبم آپ کنم تو این چهل روز فقط یه آپ داشتم

این همه مناسبت تو این روز ها گذشت اما من آپ نکردم.  

نه تو وب خودم نه تو وب هانیه .

دست الهام درد نکنه باز هم لطف الهام که نگذاشته چراغ این وب خاموش بشه .

خدا کنه که هانیه از سر تقصیر من بگذره .نتونستم خوب به قولم وفادار بمونم.

البته خودش میدونه که نمیتونم بدون اون بیام اینجا .

قرار شد زیاد حرف نزنم آخه نمیخوام با حرف زدن خودم رو خالی کنم. 

میخوام این غم تو دلم بمونه تا این که کمک کنه زود برم پیش هانیه .

فقط نمیدونم رفتن من رو کی میخواد بهتون خبر بده .

همه با هم برای آمرزش هانیه عزیز که میدونم جاش به لطف خدای مهربون تو بهشته طلب مغفرت میکنیم.

 

خدایش بیامرزد .

 

(للهم صل علی محمد و آل محمد)

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٧ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط هانیه نظرات ()

یادت می آید آن شبهای رویایی                                

                                           بودم غرق آن دو چشمان دریایی

ماند از آن شب ها بر لبها داغ حسرت

                                          هر شب در خوابت می بینم که می آیی

اگرم شده تا بقیامت به امید وفای تو باشم

                                         به خدا ندهم به دو عالم نفسی که برای تو باشم

چه مرا به از این بود آیا که غبار سرای تو باشم

                                        چه زمان ز لبت شود آیا، شنوم که سزای تو باشم

شب من، شب تو، شب مهتاب، اثری ز نگاه تو دارد

                                        تو بمان، تو بدان که وجودت، دل و دیده به را تو دارد

دل من گله از شب هجران به وصال نگاه تو دارد

                                        نگذر دگر از دل زارم که امید پناه تو دارد

چشمت می خواند مرا عاشق می داند مرا

                                       ترسم این عشق نهان، در خون غلتاند مرا

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط هانیه نظرات ()

کاش پاسخی می یافتم

که چرا هر شب ستاره ای در آسمان می میرد...

و آسمان همچنان بی ستاره نیست!

شاید ستارگان هرگز نمی میرند...

هر صبح میروند و شب می آیند تا آفتاب را معنی کنند...

 

غم تنهایی منو دیوونه کرده

گل یادت تو دلم جوونه کرده

تو دلم غم تو مثل یه پرنده

زیر سقف خونه آشیونه کرده

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط هانیه نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت